تبليغاتX
...

 

داستان مي نويسد...

يكروز به كمكش داستان كوتاه بي سر و تهي نوشتم. دومين داستان عمرم بود. اوليش را در 7، 8 سالگي نوشته بودم.. نمي دانم دلش به حالم سوخت يا راست گفت كه استعدادم در نوشتن خوب است. بعد از آن٬ بزرگترين لذت زندگيم آن شد كه روزها قلم و كاغذ به دست، به گوشه اي پناه ببرم و چيز بنويسم، تا شبها او بخواند و اگر بگويد «خوب است» يا حتي «بدك نيست» از خوشحالي ذوق مرگ شوم!!

 

اين يكي هم مي شود سومين داستانم:

 

 

...آيا هرگز كسي به خوشبختي ما در اين جهان بوده است؟ هيچ گاه در عمرم اينقدر از زندگي راضي نبوده ام. زيباترين و مهربانترين دختر روي زمين از آن من است، دوستم دارد و براي هميشه در كنارم خواهد ماند. او الهه من است، پاك و مقدس. هرگز نگاهي آلوده بر وي نيافتاده و هوس هتك حرمتي حريم او را نشكسته است.

مي دانم عاشقم است. مي دانم به خاطر من هر كاري انجام می دهد. با آنكه مي دانم هر لحظه از او درخواست كنم، به سادگي يك كودك، شلوار تنگ و كوتاهش را در خواهد آورد و با چشمان معصوم خود، خيره به من و منتظر، خواهد ماند، اما در برابر اين وسوسه مقاومت مي كنم؛ چرا كه براي من زيباترين داراييش دست نيافتني بودنش است.

دوست دارم نگاهش كنم. آنقدر به او خيره مي مانم تا بتوانم شب در تنهايي خويش صورتش را به همان وضوح مجسم كنم و آنموقع در دنياي رنگين خيال خود غوطه مي خورم. با يادآوري چشمانش شروع مي كنم و آرام آرام پايين مي آيم. اجزاي صورتش را يك به يك كنار هم مي گذارم و بعد تك تك اندامهايش. تا آنجا ادامه مي دهم كه كم كم درد خفيفي در سينه ام پديد مي آيد و بعد از اين ديگر تسليم تخيلات خود خواهم بود و در آن حال چه حريصانه از تصور لمس اندام ظريف و گرم، درك طعم ديوانه كننده لبها و بوئيدن رايحه تنش كه هنوز مانند دختران نابالغ است، نشعه مي شوم...

به راستي اگر او روزي خود را تسليم من كند نمي دانم كه با آن تن نرم و شکننده چه کنم..

و این خیالبافیها، نهایت عشق بازی من با او در این روزها و ماهها بوده است.

یک روز از روی بد جنسی به من گفت که باکره نیست، چقدر خندیدم، حتی تصور اینکه دستی هرزه روزی او را لمس کرده باشد خنده آور است. تقدس او هرگز شکسته نشده و نخواهد شد.

دیروز از من پرسید آیا دوستش دارم؟ اخمهایم در هم رفت. آخر چطور می توانم کسی را که تمام زندگیم در گرو نگاهش است دوست نداشته باشم. چرا چنین سوالی از من پرسید؟

البته زنها همه اینجوریند، چند روز پیش آن لکاته ای هم که گاه گداری سراغش می رم همین سوال را از من پرسید! تعجب می کنم که چه فکری در سرش است. آخر چطور می توانم کسی را که تنها برای ارضای یک شهوت نیاز دارم دوست داشته باشم... این زنها واقعاً عجیبند.

امشب تولدش است. برنامه ویژه ای برایش تدارک دیده ام، با هم به تماشای تئاتر خواهیم رفت بعد شام در مجلل ترین رستوران شهر و آنوقت هدیه ای که از مدتها پیش برایش سفارش داده بودم را تقدیمش خواهم کرد. می دانم که به این ترتیب از عشقم نسبت به خودش مطمئن خواهد شد...

باید زودتر به خانه برگردم تا همه چیز را مهیا کنم. وارد خانه که می شوم عطر تنش را استشمام می کنم اما اثری از خودش نیست. انگار دقایقی پیش رفته. آیا به سراغ من آمده بوده است؟ او که می داند هرگز پیش از شب به خانه باز نمی گردم...

 

به اتاق می روم تا لباسهایم را بپوشم، جلوی آینه کاغذ کوچکی توجهم را به خود جلب می کند. بازش می کنم. دست خط اوست. تنها یک کلمه است. بی دقت و با عجله نوشته شده: «خداحافظ»

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت توسط دریا |

دو ماهی هست که مطلبی در وبلاگم نگذاشته ام، راستش این مدت اصلاً دل و دماغ وبلاگ نویسی نداشتم.

همه چیز بر می گردد به اواخر خرداد ماه، زمانیکه غریبه ای وارد زندگیم شد و چه ها  که به روزم آورد!!

بگذارید از ابتدا تعریف کنم. .

بر می گردیم به فرجه پیش از امتحانات پایانی، ترم آخرم است و می خواهم تمام  حواسم را جمع درس خواندن کنم.. هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده!

با دوستانم مژگان و الهام در  اتاق نشسته ایم... دوستي چند ساله مژگان و محمد در حال پاشيدن است و او بدجوري به هم ريخته، الهام براي نخستين بار در زندگيش دارد عاشق مي شود و پاك فراموش كرده كه اگر به خود نجنبد، اين ترم ديگر حتماً اخراج مي شود، و من...  مثل اكثر اوقات با تضادهاي درونم درگيرم.

تنها چند روز به  امتحانات باقی مانده است، هر كس كتاب به دست گوشه اي كز كرده؛ اما گويا دست و دل هيچ كداممان به درس نمي رود. فقط ذل زده ايم به كلمات بي معني و مضحك كتاب كه همين جوري پشت سر هم رديف شده اند و تلاش مي كنند تا قضاياي مهمي را به اثبات برسانند! راستش را بخواهيد من اگر تنها يك خصلت خوب داشته باشم آنهم اينست كه به هيچ چيز پايبند نيستم!!! يعني در قيد هيچ چيز نيستم. در لحظه تصميم مي گيرم و فكر آخر و عاقبتش را هم نمي كنم.

در آن لحظه هم ناگهان تصميم گرفتم براي دل خودم چيزي بخوانم. هر چند كلي از برنامه ريزيم براي امتحانات عقب بودم و مي خواستم اين ترم آخري، معدل خوبي بياورم اما كتابم را بي خيال، گوشه اي پرت كردم و پرسيدم «كي يك كتاب خوب داره؟»

خب با توصيفي كه از جو اتاق كردم تعجبي نداشت وقتي الهام از پيشنهادم اينطور استقبال كرد كه: «كتاب شازده کوچولو را بردار و بلند بخون. ما هم مي خواهيم گوش كنيم!» و در همين حال پريد روي تخت و رو به من دراز كشيد..

آغاز كردم و چه ساده و چه شيرين، پا به درون دنياي شازده ي كوچولو، اخترك و گل سرخش گذاشتيم. جريان سيال كلمات ما را با خود مي برد تا رسيديم به آنجا كه شازده كوچولو با افسوس درباره روزهاي گذشته اش درد و دل مي كند كه چرا با گل بگو مگو مي كرده است:

«حقش بود به حرفهايش گوش نمي دادم. هيچ وقت نبايد به حرف گلها گوش داد. گل را فقط بايد بوييد و تماشا كرد. گل من تمام اختركم را معطر مي كرد. گيرم من بلد نبودم چه جوري از آن لذت ببرم.

 

 

آنروزها نتوانستم چيزي بفهمم. مي بايست روي كرد و كار او درباره اش قضاوت مي كردم نه روي گفتارش... عطر آگينم مي كرد. دلم را روشن مي كرد. نمي بايست ازش بگريزم. مي بايست به مهر و محبتي كه پشت آن كلك هاي معصومانه اش پنهان بود پي مي بردم. گل ها پرند از اين جور تضادها. اما خوب ديگر، من خام تر از آن بودم كه راه دوست داشتن را بدانم»

 

و آنزمان كه روباه از او تقاضا مي كند تا اهليش كند و در جواب وي كه پرسيده «چطور؟» در مي آيد كه:

 

« بايد خيلي خيلي صبور باشي، اولش يك خورده دورتر از من مي گيري اين جوري ميان علف ها مي نشيني. من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گويي، چون سرچشمه ي همه  سوء تفاهم ها زير سر زبان است. عوضش مي تواني هر روز يك خورده نزديك تر بنشيني»

 

 

 

نمي شود از اين جملات به سادگي گذشت...

به دوستام گفتم نگاه كنید كه روباه چه ساده، راه اهلي كردن را به ما ياد مي دهد ولي ما باز هم تا يك خورده از كسي خوشمان مي آيد، شروع مي كنيم به پرسيدن سوالهاي مسخره يا گير دادن به چيزهاي بي اهميت.

گاه با خودم فكر مي كنم چقدر آدمها را دوست دارم اما ترجيح مي دهم از دور نگاهشان كنم؛ چرا كه وقتي بيشتر به آنها نزديك مي شوي (در زندگيشان تجسس مي كني) حسادتها، غرورها، تعصبها و همه آن چيزهايي كه ازشان نفرت داري كم كم خودنمايي مي كنند (كه بسياري تنها زاده تصورات و تخيلات تواند) و تو كه حس مي كردي كسي را پيدا كرده اي كه انگار زمين و زمان دست به دست هم داده بودند تا او سر راهت قرار بگيرد، مي بيني كه كم كم دارد حالت را به هم مي زند.

 

بیشتر که فکر کردم دیدم راستي راستي كه چقدر حرف زدن كار ها را خراب مي كند. آه كه چه دوستهاي يگانه اي كه شايد از آنها در دنيا فقط يكي پيدا مي شده است را سر اين بازي مسخره كلمات از دست دادم.

 

بايد بيشتر به حرفهاي روباه فكر كرد...

 

 آنشب با رویای شازده کوچولو به خواب رفتیم و من هرگز فکرش را هم نمی کردم که روباهی در همین نزدیکیها پرسه می زند و منتظرم است تا اهلی اش کنم!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت توسط دریا |