تبليغاتX
...

رفت... دو ماه پیش
و درد رفتنش چون ماری غول پیکر که بر سینه نشسته، نفسم را برید.
«معشوق چنان می نماید که انگار سرگشتگی وظیفه عاشق است»
«دو ماه سرگشتگی»... نمی دانم این مدت برایم کافی بود یا که خدا، دیگر آنهمه اشک را طاقت نیاورد، آنگاه که تسلی دلم تنها یک کلام بود: هر کس روزنه ای است به خداوند اگر اندوهگین شود، اگر به شدت اندوهگین شود.
حالا که فکرش را می کنم اما، انگار دو ماه به من فرصت داد.

راستی از پایان نامه ام دفاع کردم و 5/19 گرفتم! دیدید گفتم! استاد کلی از کارم تعریف کرد و گفت که من یکی از بهترین دانشجوهایش بوده ام!! از بهترین دانشجوها... راست می گفت... می دانم... خوب می دانم استاد که شاگرد خوبی هستم، تشنه آموختنم و در جستجوی معلم... سالها به دنبالش بوده ام و حالا که گمان کردم یافته امش، مرا نپذیرفت... خام بودم آخر هنوز.

گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نی ای
رفتم و دیوانه شدم، لایق این خانه شدم

برگشت... چند روز پیش
وقتی دوباره دیدمش گفت چقدر عوض شده ای.
او هم عوض شده، حالا می گذارد در خیابان ببوسمش... عاشق این کارم.
بوسیدن در خیابان خیلی فرق دارد با بوسیدن پشت درهای بسته، پرده های کشیده و چراغهای خاموش شده... عشق بازی در هر جا که عشقت می کشد یعنی فریاد برآوردن آنکه هنوز دخترکان و پسرکانی در این شهر نفس می کشند که باور ندارند:

عشق دو ماهی غدقن، با هم و تنها غدقن
کشف بوسه بی هوا، به وقت رویا غدقن

«برای من در همه بسترهایی که خفته ام گوهر یکدانه ای نبوده است...»
اینبار انگار گوهرم را یافته ام.
«می خواهم بزرگترین عاشق روی زمین باشم... گفتم یادم بده، کارهای قشنگ هم یادم بده.»

اما هنوز در این وادی، خامم و سرگردان... حال که معشوق با ما راه آمده از پس عشق برنمی آیم... نکند از عشق شکست بخورم؟

احوالاتم را که می بیند می ترسد، برایم نگران است. اما من می گویم: «حکمتی است لابد که غم عاشقان نباید خورد!!»

«نسیم شامگاهی برای تنهایی می وزد، دف در سنگ برای تنهایی می کوبد و روح تاک، برای تنهایی، سماع کندش را به سوی آسمان می پیچد. همه اینها هست و هست و گلایه ای نیست جز آنکه چرا غم و ملک، با هم، بعضی را برمی گزینند در فراق فراق و وصال مدام...»

 

*جملات داخل گیومه از «شرق بنفشه » اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت توسط دریا |