چند روزی است که محسن با حرفهایش فکرم را بد جوری مشغول کرده؛ یاد آنروزها مدام در سرم چرخ می زند، عشق و ماجراجوییهایمان و بعد هم آن تصمیم انتحاری ازدواج؛ شاید روزی داستانش را نوشتم اما آنچه که امروز مثل کنه به جانم افتاده ماجرای جدا شدنمان است؛ به ذهنم رسید آخر چرا طلاق نگرفتیم؟! «طلاق» به گمانم تنها تجربه ایست که در عمرم نداشته ام! کاش اینرا هم تجربه می کردم.. خیلی دلم می خواهد می دانستم احساس بعد از آن چیست، روزهایی که با هم برایش برنامه ریزی می کنید و آن روز آخر که ساعتی، جایی، با هم قرار می گذارید (احتمالاً نزدیک دفتر خانه) و آن آخرین سلام...
در این افکار بودم که انگار چیزی مثل پتک کوبیده شد به سرم.. هی!! «تجربه» به جهنم، «مهریه» ام را چرا نگرفتم؟؟!!! هر چه باشد در این زمانه، یک سکه هم خودش یک سکه است!! (راستش را بگویم مهریه ام فقط یک قرآن بود و یک سکه!!!!)
یادم است روزی که بالاخره بعد از کلی دوندگی محضری پیدا کرده بودیم تا عقدمان کند و زمانی که دفتردار پرسید مهریه چقدر است؟، هر دو فقط مدتی هاج و واج به هم نگاه کردیم، آخر این تنها چیزی بود که در آن مدت هرگز فکرش را نکرده بودیم... تا بالاخره من فکری به ذهنم رسید و با هیجان گفتم: «یک پا و یک دستش را می خواهم!!!» (به خدا قسم گفتم!!) و هر دویشان زدند زیر خنده!
اما بعد دفتر دار سرفه ای کرد و گفت: نمی شود دخترم! مهریه باید مادی باشد.. می خواستم همانجا بگویم پس چطور وقتی دختر و پسر بی گناهی را دستگیر می کنید و به زور عقدشان می کنید مهریه می تواند دست و پا باشد؟؟ اما نگفتم! در عوض دفتر دار وقتی دید ما دو تا شنگول تر از آنی هستیم که بتوانیم در این وسط مهریه تعیین کنیم خودش پیشنهاد داد که یک سکه و جلد کلام الله مجید بنویسد و ما هم، البته که قبول کردیم..
از دفتر خانه که بیرون آمدیم، محسن پرسید می خواهی مهریه ات را همین حالا بدهم؟ خندیدم، دستم را دور کمرش حلقه زدم و با مخلوطی از حس رهایی و پیروزی و آزادی ای که داشتیم، گویی پرواز کنان، رفتیم تا زندگی مشترکمان را جشن بگیریم...
همان شبی که همسایه ها، صدای دختری را شنیدند که سرش را از پنجره بیرون آورده بود و فریاد می زد: آی آدمها! ببینید که من برای عرف و شرع و تمام حصارهای بلندتان پشیزی ارزش قائل نیستم، من از پچ پچ هایتان، از نگاههای درنده تان، از نیش و کنایه هایتان، از تهدید و پلیس و زندانتان نمی ترسم... بدانید که قوانین نامردانه تان، هرگز نخواهد توانست مرا از «لمس زندگی با تمام وجود»، باز دارد...
پس از آن شب بود که من زاده شدم...
و امروز دو سالگیم را جشن می گیرم، آری من دوساله ام.
... دلم برایش تنگ شده، خیلی زیاد، آه که هنوز بعد از اینهمه سال، هیچ شرابی، مثل آن عرقهای خانگی که بهنام از خانواده ای ارمنی می خرید، نتوانسته مرا چنان از خود بیخود کند...
دو تا صندلی چوبی، که من و تو رو بشونه، واسه گفتن خوبی
یک کوله پشتی، کمی خرت و پرت، کردیت کارت و پاسپورت
تمام آنچیزی که نیاز است برای رفتن و فراموش کردن...
«کاشکی زودتر قدرتو می دونستم. فقط تویی که واسم ارزش داری. اخلاقهای تو برام همیشه خاصن. خیلی دوستت دارم...*»
پسرک جداً عاشقم بود.. و نمی دانم حالا بعد از اینهمه وقت چطور هنوز همانطور مانده است!!
می گویم «پسرک»، چون هرگز اینجا، حتی نامی هم از او نبرده ام و هنوز اسم ندارد**.. گرچه ما روزگاری جدی جدی زن و شوهر بودیم و روزهای خوبی را هم می گذراندیم، اما خوب حتی زن و شوهر ها هم قرار نیست تا ابد برای هم جالب باشند. شور و هیجانها که رنگ باخت، بالاخره روزی سر رسید که دیدم دیگر حرفی برای گفتن نداریم.. نه جنگ و دعوایی کردیم نه اصلاً خداحافظی رسمی، حتی طلاق هم نگرفتیم.. فقط دیگر به هم زنگ نزدیم، دیگر با هم مسافرت نرفتیم و دیگر کنار هم نخوابیدیم.. همین...
*متن ایمیلی که دیروز برایم نوشت.
**صدایش می کنم «محسن»
اعترافات من نگاهیست زیرکانه به جنبه های پنهان، فراموش شده یا مگوی زندگی...
اعترافات من برای طلب آمرزش نیست... چرا که در مسلک ما، «گناه» اصلاْ معنا ندارد...
نامشان محمد و علیرضا بود و خانه شان آپارتمان کوچکی نزدیکی خوابگاهمان. خانه که رسیدیم شامی خوردیم، دور هم نشستیم، گفتیم، خندیدیم و با ضبط صوت درب و داغانشان کلی رقصیدیم.. بعد ها برایمان تعریف کردند که آنروز چک محمد برگشت خورده بوده و او تصمیم داشته ظرف یکی دو روز از ایران خارج شود و خلاصه حال هر دویشان آنشب بد جوری گرفته بوده.. چند ساعتی که به این منوال گذراندیم سحر و محمد به اتاق رفتند تا محمد حرف مهمی به سحر بگوید! (این دقیقاْ چیزی است که محمد گفت!) و من و علیرضا هم همانجا ماندیم. بازی سطحی کوتاهی داشتیم، دقیقاْ همانطور که با همکلاسیم داشتیم. (یعنی اصلاْ آنطور که فکر می کردم بد تر نبود!) و بعد دوباره چهار نفری دور هم جمع شدیم و یادم نیست باز چقدر از هر دری حرف زدیم و کی بالاخره تصمیم گرفتیم بخوابیم. ما در اتاق و آندو جلوی شومینه.
کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم و من سرگرم تماشای چهره اش بودم (او را همین چند ساعت پیش برای اولین بار دیده بودم و حالا در کنارم، مثل کودکی، آرام آرمیده بود)... و در همان لحظه بود که من برای نخستین بار احساس کردم همه مردها مثل هم اند* (شاید هم همه آدمها مثل همند!)
همگی نیازهای یکسانی دارند، راههای یکسانی برای ارضای نیازشان بلدند، از زندگی چیزهای مشابه می خواهند، تعاریف مشترکی از آسایش و لذت و خوشی دارند و تا ابد هم در همان چارچوب باقی خواهند ماند... آنروز نخستین بار بود که دیدم انسان وقتی افقی می شود چقدر ضعیف تر به نظر می رسد، که شاید اصلاْ قدرت آدمهای عمودی تظاهری بیش نیست...
خلاصه، هر دو افقی بودیم و من به چهره مظلومانه اش ذل زده بودم که ناگهان چیزی به خاطرم رسید (به یاد بیاورید که ما شب قبل فقر و فحشا دیده بودیم) پرسیدم می خواهی باز هم همدیگر را ببینیم؟ چشمانش برقی زد و گفت «آره! البته» گفتم پس می توانیم سر قیمت با هم کنار بیاییم!!!** (یا یک همچین چیزی! جمله دقیقش خاطرم نیست) اینرا که گفتم انگار برق از سرش پرید.. چرخید سمت من و با حالتی از تعجب و شوک و عصبانیت گفت؟ «یعنی.. یعنی تو پولی هستی؟؟» حالتش را که دیدم لحظه ای ترس برم داشت. به غلط کردن افتادم، فکر کردم نکند حالا بلایی سرم بیاورد. خواستم درستش کنم و بگویم شوخی کرده ام که سرم داد کشید و گفت «ساکت! حرف نزن!» و رویش را برگرداند.. با خود اما به من گفت «یعنی من فریب خورده ام؟ چطور نفهمیدم؟ یعنی تو.. تو...» دیگر جداْ ترسیده بودم. دوباره آرام گفتم «به خدا شوخی کردم» و او، همچنان داشت با خودش فکر می کرد: «اما نه، اگر بودی باید این حرف را دم در می گفتی، پیش از بالا آمدن» خیالم کمی راحت شد، گفتم «آره، باور کن همینجوری گفتم!»
به آرامی رویش را سویم برگرداند و لحظاتی فقط نگاهم کرد... بعد با شاید کمی دلسوزی گفت «به تو نمی آید پولی باشی... تو عشق بازی»!! و کمی که آرام تر شد برایم توضیح داد که در نظر او پول گرفتن کار پستی است و از خاطراتش برایم تعریف کرد.. گفت و گفتم.. نمی دانم تا کی بیدار بودیم و چقدر حرف زدیم...
و فردا ظهر موقع خداحافظی، زمانیکه چشم در چشم هم دوخته بودم، هر دو احساس می کردیم انگار سالهاست که همدیگر را می شناسیم...
من آدمهای دنیا را اینگونه می شناسم.. من همه آدمهای دنیا را می شناسم...
و این داستان ادامه دارد...
* به قول سپهر و به نقل از آخرین وسوسه مسیح:
There is only ONE MAN in the world, with one body and different faces!!!
** این اولین و آخرین باری بود که شیطنت پول «گرفتن» به سرم زد.. گرچه بعده ها به کسی پیشنهاد پول «دادن» دادم!! می نویسم بعداْ
کریس دی برگ گوش می کنم، کتاب می خوانم، و با هر صدای پایی، چشم می گردانم ببینم آیا اوست یا نه... امروز ندیده امش، شاید مرخصی گرفته، شاید هم گوشه ای همین دور و بر هاست. به دیدن هر روزه اش عادت کرده ام، حالا که نیست انگار همه جا دلمرده است.
همین جوری به این کلیپ ذل زده ام و دارم غصه می خورم که یکدفعه سر و کله اش پیدا می شود... از جلویم رد می شود و دستی تکان می دهد، و من نمیدانم لبخند و برق چشمم چقدر تابلو است؟!
و حالا حالم خوب است... انگار کل این سالن بزرگ پر شده از ستاره های کوچک طلایی که می چرخند و می رقصند و پرواز کنان دنبال یکدیگر می کنند، و من که آنها را دنبال می کنم...
ساعتها بعد: دارم از گشنگی تلف می شوم، اما دلم نمی آید بروم ناهار بخورم و وقتی بر می گردم جای خالی استوارت را ببینم!!! منتظرم تا برود و منهم بروم اما انگار امروز ماندنی است.. ناهارم دارد به شام تبدیل می شود ولی آخر چه کنم! دل است دیگر.. گناه دارد!!
دیوانه خواهم شد.. به خدا قسم دیوانه خواهم شد اگر زندگیم بخواهد اینگونه بگذرد.. فنجان قهوه کنار دستم، ساعتها وقت برای وب گردی، فیلم دیدن، با دوستان خوش گذراندن، هم صحبتی با پسران خوش مشربی که به تو به عنوان یک انسان نگاه می کنند، امنیتی که همه جا حامی ات است، دور از تمام مشکلاتی که می دانم سالهاست گریبانگیر خانواده ام است و خوب هم می دانم که پس از این هم خواهد بود، دور از هیاهوی ابدی آن سرزمین آفتابی، آزاد آزاد آزاد... رها از تمام بندهای حقارت و ترس و فقر...
آری دیوانه خواهم شد اگر اینگونه زندگی کنم... اگر ندایی نباشد که همیشه نشئه دیازپام هایی است که برای فرار از رنج بی پایانش می خورد، اگر الهامی نباشد که نداند خود ارضایی یعنی چه، اگر مژگانی نباشد که برای اتاق پاکت سیگاری بخرد و بین سه تایمان مساوی قسمت کند (الهام تا زمانی که من بودم هنوز پاک مانده بود!) و اگر سحری نباشد که همیشه نگران حامله شدن است...
اگر کودک گل فروشی نباشد که در خیابان کنار پنجره ماشین التماست کند، اگر پسران هوس بازی نباشند که تو را فقط دستگاه تولید مثل بینند، اگر اتوبوسهای شلوغ و آدمهای خسته و دلمرده اش را هر روز نبینم، اگر نگران آخر دنیا نباشم، اگر استبداد گلویم را نفشارد...
نه، به خدا قسم نفسم از جای گرم در نمی آید، اما نمی توانم اینگونه زندگی کنم، من آدمش نیستم... من خلق شده ام تا فریاد بزنم، اعتراض کنم، تبعیض و ظلم ببینم و «نه» بگویم...
ولی اینجا همه چیز بیش از حد خوب است.. اگر اینرا بخواهم مردن که بهتر است، می توان در بهشت تا ابد خوش بود...
من خلق شده ام تا مبارزه کنم، حریف می طلبم...
آه اینجا کسی از راز من و یاران دبستانی ام ام چیزی نمی داند...
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه ترکه بیداد وستم، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش خوب اگه خوب بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
امروز نخستين سالگرد وبلاگم است.. يک سال پيش در چنين روزي بود که نوشتم «و اين آغاز وبلاگ نويسي من است» به همين بهانه سورپریزی برایتان دارم، می خواهم بزرگترين اعتراف زندگيم را بگویم!!
« من تا کنون دوبار بالاتنه دو دختر را کمي تا قسمتي لمس کرده ام! »
اوليش سحر بود و دومي مژگان. دليل اولي چيزي جز کنجکاوي نبود، در همان دورانی که هر دو هم زمان نخستين تجربه هايمان را با جنس مخالف مزه مزه ميکرديم... اما دليل دومي، هنوز هم براي خودم روشن نيست.. گرچه بسيار ساده و سطحي بود و فردا صبح، با وجودیکه من کمي احساس عذاب وجدان داشتم، ولی مژگان کاملاً عادي بود، انگار اصلاً فراموش کرده است...
و خوب از هر دوي آنها، چه همان زمان چه حالا، تنها چیزی که نصیبم شد فقط احساسی ناخوشايند بود..
آخر من هرگز در اين تجربيات و چه در تجربه با جنس مخالف، به دنبال لذت نبوده ام، کنجکاویهای من هرگز از سر نياز نبوده، فقط و فقط عطش کشف و آزمودن ممنوعه ها، مرا واداشته بارها و بارها در زندگيم خطر کنم...
اغراق نيست اگر بگويم دو سال از زندگي من به کشف دنياي شبانه آدمها گذشت و خوب، به اندازه يک عمر آموختم..
من با کسانی هم بستر شده ام که شاید تنها چند ساعتي از ملاقاتمان نمي گذشته است، من بدون هیچ احساس گناهی روابط موازی متعددی را آزموده ام و هرگز پنهان کاری نداشته ام، من هر آنچه از جسم می توان انتظار داشت طلبیده ام، من هر کاري کرده ام و هر کاري ديده ام...
و در اين راز و نيازهاي شبانه، فرصت لمس انسان را، با «تمام وجود» یافتم..
من دغدغه هاي مشترک همه آدمها را چشیده ام...
من سادگي بي نهايت زندگي را از پس ظاهر خوش خط و خال آن، آشکارا ديده ام..
من از يکرنگي شب رازها در سينه دارم...
پی نوشت: اگر اعترافم آنقدر ها هم بزرگ نبود، به بزرگی خودتان ببخشید!
راستی از اعتصاب در آمده ام.. با دنیا آشتی ام باز! برایم کامنت بگذارید :)
باید به زندگی اجازه جاری شدن داد.. باید با زندگی پیش رفت.. نمی خواهم بایستم و به گذشته نگاه کنم.. می خواهم گام بردارم و در هر گام چه به خطا روم چه به صلاح، ثابت قدم باشم... تردید نخواهم کرد.. نخواهم ترسید.. من بالغ شده ام.. می توانم به خودم اعتماد کنم!!
You're a woman, I'm a man
This is more than just a GAME
I can make you feel so right
Be my lady of the night
You're a woman, I'm a man
You're my fortune, I'm your fame
These are things we can't disguise
Be my lady of the night
هه هه نه نترسید! اتفاق بدی نیافتاده.. «سختیها» تمام شد!!
و من باز سرشار می شوم.. سرشار از سرخوشی.. سرشار از احساست مهارناپذیر... سرشار از زندگی
آمده بودم فقط پروژه ام را تمام کنم و بروم.. وب گردی ممنوع، اما...
و بی اختیار اشکهایم جاری می شوند... بد بخت تر از این مردم در کجای دنیا می شناسید.. شما را به خدا بگویید.. بد بخت تر از این مردم می شناسید؟؟؟ چه کار می توان کرد؟ چه کار می توان کرد؟ چه کار می توان کرد؟ چه کار می توان کرد؟
چه کار می توان کرد با این حکومت نفرت؟؟؟؟؟؟؟
با سپهر جلوی سینما قدس قرار داشتم.. نیم ساعتی زود رسیده بودم. برایش sms زدم که هر وقت رسیدی بگو تا بیایم، کمی پاساژ گردی کردم اما یک ربع مانده به قرارمان رفتم تا جلوی سینما منتظر بمانم.. می خواستم آنچه که او از «لذت انتظار کشیدن برای کسی که دوستش داری» برایم گفته بود را تجربه کنم...
یه روز می دونم بی خبر سر زده از راه می رسی، جون خسته از بیدار شب با صبح فردا می رسی
وقتی رسیدی خونه ام باز از تو گل بارون می شه، صاحب خونه پیش تو نا آشنا مهمون می شه
نا خودآگاه این آهنگ به خاطرم آمده بود و داشتم زیر لب زمزمه می کردم... احساس خوبی بود. آدمها را نگاه می کردم، دختران و پسران دیگری که روبروی سینما با هم قرار داشتند.. احساس می کردم عشق من چه چیز استثنایی و خاصی است، چیزی که هیچ کدام از این آدمها هرگز درک نخواهند کرد...
در حال و هوای خودم بودم که ناگهان صدایی مرا به خود آورد، نگاه کردم، سپهر با اخمهای در هم رفته و شاکی گفت: «حواست کجاست؟ سه بار سوت زنان از جلویت رد شدم، اما تو اصلاْ نفهمیدی.. به کجا نگاه می کردی؟ اینطوری منتظر من بودی؟؟»
شعرم را برایش خواندم، گفتم که زود رسیده بودم و آمدم اینجا تا از انتظار کشیدن برایت لذت ببرم... شعرم را نفهمید، به نظرش حتی بی معنی آمد.. راه افتادیم، sms ام تازه آن موقع رسید.. خواند و گفت: «آهان! که گفتی منتظرم ایستاده بودی؟؟»
فیلم «باغ فردوس، پنج بعد از ظهر» را با هم دیدیم و او به یاد اولین و تنها عشقش افتاد و در راه برگشت ناراحت بود... نمی دانستم چکار کنم، می خواستم چیزی بگویم که معترضانه گفت: «اصلاْ همه اش تقصیر توست! تو که می دانی من جنبه فیلم ندارم، چرا مرا سینما می بری؟؟»
و می بخشم به پرندگان رنگ ها، کاشی ها، گنبد ها را
به يوزپلنگانی که با من دويده اند غار و قنديل های آهک و تنهايی
و بوی باغچه را
به فصل هايی که می آيند، بعد از من...
می گفت داستان نوشتن را با این کتاب یاد گرفته است...
نمی دانم چرا اینها را نوشتم... شاید می خواستم به خودم یاد آوری کنم روزگاری که انگار اصلاْ خودم را نمی دیدم، روزگاری که برای خودم حتی پشیزی ارزش قائل نبودم... شاید هم می خواستم یادم بیاید زمانی را که چقدر صبور بودم... ولی شاید هم... شاید هم دلم دوباره هوای همان روزها را کرده... هوای سپهر و دیوانه بازیهایش...
من آدم مغروری هستم و خیلی زود حرفی بهم بر می خورد... خوب من هیچ دلیلی ندارم که اگر می نویسم، چیزی خلاف واقعیت باشد... اصلاْ هم دوست ندارم از هیچ حرفم دفاع کنم یا چیزی را به کسی اثبات کنم... آنچه که می نویسم عقیده ام است یا حتی اصلاْ احساس گذرای همان لحظه ام، همین و بس... اما هرگز به دنبال توجیه کردنش نیستم...
شاید بهتر باشد مدتی تنها خودم باشم و خودم... نکند منهم دارم برای خواننده می نویسم...
می پرسد «کی می آیی؟؟» دیگر از این سوال تکراری خسته شده ام، دارم زندگی ام را می کنم، با شرایط جدید وفق پیدا کرده ام، ذره ای هم دلتنگ نشده ام، که اصلاْ برای چه چیز دلتنگ شوم؟ آن شهر یخ زده یا آدمهای مرده اش؟ می خواهم سوالش را یک جوری از سر باز کنم که می گوید: «دلمون برات تنگ شده..» لحظه ای مردد می مانم.. انگار ناگهان همه چیز در نظرم عوض می شود...
دارم دیوانه می شوم.. هر حرفی می زنم هنوز تمام نشده پشیمان می شوم... هر کاری می کنم داستان همین است...
جدی به این فکر کردم که اگر به استوارت بگویم دفترش را خوانده ام حتماْ عصبانی خواهد شد... آخر ما هنوز آنقدرها هم صمیمی نشده ایم (راستش اصلاْ صمیمی نیستیم!!!) که حتی اگر هم صمیمی بودیم باز یک جورایی بود!! لعنتی، آخر اگر همیشه بخواهم این حساب کتاب ها را کنم که تبدیل می شوم به همان آدم ماشینیهای اطرافم که رسمی و «معمولی» حرف می زنند، همیشه حدود را رعایت می کنند، هرگز از ته ته دلشان چیزی نمی خواهند، همگی به محرکهای مشابه پاسخهای یکسان می دهند، Those Ladies and Gentlemen... آنهایی که حال مرا به هم می زنند...
وای گیج شده ام...
تو چه باشی چه نباشی صاحب این لحظه هایی...
آهنگی را در یوتیوب پیدا کرده بودم و عین دیوانه ها داشتم با آن جلوی کامپیوترم می رقصیدم... یکی دو نفر از پشت میزشان نگاه های عجیب غریب به من می انداختند! اما عین خیالم نبود...
از ایران خبرهای ناراحت کننده می شنوم.. حرف مشترک همیشگی آنست که «خوش به حالت که رفته ای» و من چطور می توانم بی تفاوت باشم.. این گوشه دنیا هم ایرانی بودن مایه سرافکندگیمان است، اما مهم نیست، می گوییم مملکت غریب است... ولی آخر آنجا که دیگر «وطن» خودمان است...
آی مردم مُردم، باز هم زهر خوردم... لب فریاد مرا می دوزند... سیر سیرم، سیر از مشت و لگد...
این کنیزکان «خواهر» من اند...
سلام! حال شما؟؟... متشکرم... شما چطور؟... بله... ما اینطور نیستیم... کاملاْ بستگی به شرایط داره... فعلاْ قصد ندارم... برنامه شما برای آینده... چقدر فاصله است از فرانسه؟؟... چه جالب!!!!
اوق... گرچه این حرفها خیلی معمولیند ولی من اوقم می گیرد... من از هر چیز معمولی اوقم می گیرد... من از رسمی حرف زدن اوقم می گیرد... نمی دانم، شاید بیش از حد وحشی شده ام!!
حرف زدن درباره سیاست، اقتصاد، درس، آب و هوا، ترافیک، امتحان، فلانی و بهمانی... حالم را به هم می زند*...
می خواهم برایش اعتراف کنم که روزی یواشکی، خاطرات توی سررسیدش را خوانده ام.. می خواهم بگویم لاقل چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشد!!!
کاش این چند روز زودتر بگذرد... کاش این فشارها زودتر تمام شود... می خواهم باز دور میزی، کنج یک کافه، دور هم جمع شویم، دوستانم با هم فرانسوی حرف بزنند و بعد، یک دفعه که نگاهشان به من می افتد، زود معذرت خواهی کنند و بخواهند که همه چیز را دوباره به انگلیسی برایم تعریف کنند... اما من بگویم که نه! فرانسه حرف بزنید! من عاشق لهجه تانم... من عاشق «ق» و «ژ» گفتنهایتانم...
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است...
* راستی چون «باران» اصلاْ تهدید مرا جدی نگرفت و برای حرفم حتی تره هم خورد نکرد!!! من خودم به اختیار خودم از اعتصاب بیرون آمدم! :)
** دخترک با خودش می گوید: زری قفس ساز خوبی ست. ما ایرانی ها همه مان قفس ساز و گور ساز های مهربانی هستیم...
*** فکر نکنید وقتی چیزی دارد حالم را به هم می زند یعنی حالم بد است!!! چه کنم، از همه چیز زود خسته می شوم.