و من تمام این دو شب و دو روز را در تب و تاب و شوریدگی و درماندگی خواهم گذراند مگر در آن روز موعود، در آن لحظه دیدار، دستی گلویم را بفشارد و راه نفسم را تنگ کند و من سکوت کنم، یا آنکه بگویم و او سکوت کند، یا شاید اصلاْ هر دو ببینیم دیگر این زخم بد خیم، آنقدر کهنه شده که حالا هیچ مرهمی دوایش نیست، چه در سکوت، چه در فریاد، چه در زجه، چه در تکرار و تکرار و تکرار...
خوابهای غمگین می بینم.. دلی آرام می خواهم..
به خدا قسم من هیچ چیز دیگری از خدا نمی خواهم.. همه آنچه که هم اکنون دارم بهترینهای ممکن اند..
صبر کن ببینم.. چرا من شبها اینقدر حالم خوب است ولی صبح ها را با استرس بیدار می شود، ظهر ها همیشه نگرانم اما این آخر شبها اینقدر خوشحالم؟ قضیه چیست؟ این شب پر رمز و راز چه سری در خود دارد؟
![]()
قلندرم.. قلندرم!!
کسانی را که عاشقانه می پرستم خوشحال کرده ام.. به دوستی کمک کرده ام.. اوضاع و احوالم رو به راه است.. دوستان نازنینم دور و برم می پلکند.. و اکنون، شب، این دختر پر وسوسه و خواهش و عشوه گر، مرا باز به خود می خواند.. آری امشب نیز عشق بازی دیوانه واری انتظارم را می کشد.. حیف که پاکت پال مالم را دیشب تمام کردم و گرنه عیشم دیگر هیچ کم نداشت..
احساس خوشایندیست.. وقتی انگار حرفها را نمی شنوی، همهمه هایی بی مفهوم در اطرافت در جریان است و تو به حضورشان اهمیتی نمی دهی، می آیند و می روند و تو نگهشان نمی داری، برخلاف همه عمر که در برابر ساده و ترین و معمولی ترین اتفاقات چنان جبهه می گرفتی و عکس العملهای تند نشان می دادی و کمی بعد هم دست از پا دراز تر و پشیمان می شدی؛ آری تلاشت ستودنی است، پس آرام آرام سبک شو، اوج بگیر، رها باش، زمزمه ها را بشنو و بگذر، شادمانی کن و دوست بدار...
دوست بدار همه انسانهای نازنینی را که الهام بخش تو اند، آنها که دوستشان داری و مفهوم زندگیت در لبخند آنان است که معنا می یابد، آنها که در تمام دقایق زندگیت جاری اند حتی اگر سال به سال تنها عیدی یا تولدی را تبریک بگویند، آری عزیزکم، دوست بدار تمام انسانهای دوست داشتنی دنیا را...
به گونه ای دیوانه وار سرخوشم.. در اختیار خودم نیستم.. انگار در پوست خودم نیستم، بیرون آمده ام.. میان همه اشیا و آدمهای دور و برم می گردم.. احساس سبک و لختی است.. همانند موجی ام که شناور و سیال در جریان است، پیش می رود و می رود، بی هیچ مقصد شناخته یا مسیر و جهتی معلوم، ادامه میدهد و با تمام وجود در اشتیاق رویدادهای ناشناخته به انتظار نشسته اش، لحظه شماری می کند..
دوست نازنینی به من اعتراض کرده که «همه آنچه در وبلاگت می نویسی داستان است برای جذب خواننده هایت، با خودت صادق تر باش» خیلی پیشتر ها هم دوست دیگری گفته بود «انگار داری فصل فصل کتابی را می نویسی» در مقابل، از نظرات خیلی دیگر از خوانندگان آنطور بر می آید که نوشته های مرا به عنوان حقایقی که به راستی برایم رخ می هد می پذیرند. به فکر افتادم یعنی خواننده های من حقیقتاْ چه برداشتی از حرفهایم دارند؟
برای همین تصمیم گرفتم نظر شما را در این باره بپرسم:
لطفاْ به من بگویید برداشت شما از این دست نوشته ها «داستان و تخیل» است یا «واقعیت»؟ آیا اصلاْ ایندو برایتان هیچ فرقی می کند یا اهمیتی دارد؟ آیا در صورتی که بفهمید حقیقت نیست از من رنجیده خواهید شد؟ آیا چون زمانهایی با من همزاد پنداری کرده اید مرا در برابر نوشته هایم مسئول می دانید؟ آیا اصلاْ انتظار دارید یک وبلاگ نویس حتماْ «حقیقت» بنویسد حتی اگر از زندگی شخصیش می گوید؟ اوه خیلی زیاد شد! اگر حوصله نداشتید فقط همان سوال اول را جواب بدهید.. (داستان یا واقعیت؟) ممنونم
بارها وقتی که در اینجا از سپهر می نوشتم، دوستانی می گفتند که اگر هنوز دوستش داری به او زنگ بزن؛ ولی من هیچ گاه توان این کار را نداشتم، از این می ترسیدم که برخورد سردی داشته باشد یا حتی آزار دهنده و خوب راستش دیگر نمی خواستم خاطرات گذشته برایم تکرار شود. ما حالا خیلی از هم دوریم و تحقیر شدن از این فاصله جداً چیز دیگریست.. رابطه ما در نوع خود بی نظیر بود، آنقدر در طول آن دوستی چند ماهه درگیری و قهر و آشتی کشیدیم که گمان نکنم هیچ زن و شوهری در زندگی چندین ساله اش تجربه کرده باشد و زمانی که بالاخره در پایان داستانمان، دست روزگار بلیط فرنگ را به دستم داد، من دیگر آن دریای قبلی نبودم؛ سپهر هم نبود، آخر خودش یک روز اعتراف کرد که زندگیش به دو قسمت تقسیم می شود، پیش از آشنایی با من و پس از آن..
سپهر خارق العاده ترین انسانی بود که در زندگی من ظهور کرد. نمی توانم حتی بگویم انسان که در آن صورت به راستی در حقش اجحاف کرده ام. او برای من فرشته ای از جانب پروردگار بود و چه خوب مرا با عشق خود تطهیر کرد. فراز و نشیب هایی که من در آن روزها پشت سر می گذاشتم، پستی ها و زیباییهای روحم را به من می نمایاند.. عهد بستن های سپهر با خودش مرا از آن بی قیدی و لاابالی گری بیرون کشید، گر چه شکستن و باز بستن عهد، کار همیشگی اش بود اما ثابت قدمی مرا می ستود، نخستین بار با او بود که به دنیای معمولی آدمها شک کردم، به کارهایی که چون همه انجام می دهند عادی به نظر می رسد، شک کردم به هر آنچه در تمام عمر در گوشم خوانده بودند، به معنای آزادی شک کردم، به لذت و به شادی.. دل سپردن به زندگی دو نفره را مدیون اویم، که تنها خودت باشی و خودش، بی نیاز از آدمها، لذتهای زود گذر، از هر چه متعلق به این دنیاست.. گرچه در ابتدا برایم سخت می نمود اما دیدن چهره همیشه آرام سپهر قوت قلبم بود.. من در تمام آن گریستنهای بی وقفه روزانه روحم را می پالودم و او گاه گاهی سری به من می زد و درجه پاکیم را با دستگاه مخصوصش اندازه می گرفت! بعضی وقتها راضی می شد و گاهی هم به نشانه تاسف سری تکان می داد.. ولی به هر حال من تمام تلاشم را کردم.. وقتی داشتم ترکش می کردم گفت: یک وقت نروی و دیگر هرگز خبری ازت نشود، یک وقت نروی و همه چیز را فراموش کنی و من قول شرف دادم که شرافتمندانه زندگی خواهم کرد!
و خوب باز هم دارم تمام تلاشم را می کنم.. چقدر در این مدت وسوسه شدم sms ای چیزی برایش بزنم ولی مقاومت کردم.. نمی خواستم پیش از آنکه او بخواهد سراغش را بگیرم.. تا بالاخره امروز کسی گفت: سپهر خبرت را می گیرد، کجایی دختر؟ برایش ایمیل بزن. و من موبایلم را برداشتم و نوشتم اگر می خواهی یک تک زنگ به من بزن تا بهت زنگ بزنم! و او دو تا تک زنگ زد!! «سلام» «سلام عزیز دلم، خوبی؟» «چاکریم»
گر چه آنقدر صدایمان قطع و وصل می شد که نصف حرفهای هم را نشنیدیم اما همانش هم غنیمت بود. گفتیم و خندیدیم.. پرسید «ببینم تو الان لباس پوشیده ای؟ قول می دهم که لختی!» خندیدم، گفتم «نه، یک بلوز مشکی آستین بلند پوشیده ام و دامن. آخر عزا دارم..» با تعجب پرسید «چرا عزاداری؟ عزای چه کسی؟» گفتم: عزای خودم!! خیالش راحت شد، با خنده گفت: تو هنوز هم توری! (تور=دیوانه) و برایش تعریف کردم که وقتی با خود عهدی می بندم و بعد اتفاقی می افتد که آنرا می شکنم، دفعه بعد عهد سخت تری می بندم و اگر زمانی این شکستن ها خیلی تکرار شود دیگر به عزا می نشینم و تا زمانیکه کار فوق العاده ای که خودم را راضی کند انجام ندهم سیاه را از تنم بیرون نمی آورم. البته این اولین بار است که به مرحله عزا رسیده ام. پرسید «حالا چه کاری کرده ای؟ حتماً باز هم..» «نه! نه! اصلاً چنین کاری نیست.. من زندگی شرافتمندانه ام را ادامه داده ام..» به شوخی گفت: «آخر تو اینجا که بودی و آزادی نبود..! ولی به هر حال شش ماه را اگر از دست داده ای بقیه اش را از دست نده!!» خندیدم و خندید و از خودش پرسیدم، از شوریدگی اش، گفت: «خوبم! خوب! نمی توان توضیح داد! پیچیده است ولی خوبم..» (آه من هنوز با چه حسادتی می خواهم از عشق بازیهای صوفی گرانه او سر دربیاورم، نمی دانم که این راه بس طولانیست) از کنکورش گفت که حتی شرکت هم نکرده، گویا اتفاقی برایش افتاده و اصلاً نتوانسته بود سر جلسه حاضر شود. گفت حالا دیگر از دانشگاه و همه بچه ها جدا شده ام. روزها ورزش می کنم، درس می خوانم و دیگر همین، حتی همشهری و دوست صمیمی اش هم به شهر دیگری رفته و او حالا تنهای تنهاست.. کمی غصه ام گرفت. حتی تصورش را هم نمی توانم بکنم. باز هم درس و تست و کنکور آزمایشی. تکرار و تکرار و تکرار.. می دانستم سال گذشته چقدر تلاش کرده بود، در همان زمانها بود که دکتر سیگار کشیدن را برایش غدغن کرد چون نیمی از کارایی شش هایش را از دست داده بود و او شبها از سرفه و تنگی نفس خواب به چشم نداشت و من هم مشکلی به مشکلاتش افزوده بودم، با این وجود او می خواند و می خواند.. حیف، خیلی خیلی حیف..
حرف زدیم و شنیدیم و باز هم تعریف کردیم.. پرسید کی می آیی؟ جواب دادم: نمی دانم، اینجا گیر افتاده ام.. گفت حالا یکی دو ماه دیگر که آمدی – یکی دو ماه دیگر می آیی که نه؟– به این طرفها هم سری بزن، با هم کوه می رویم، می دانی 15 کیلو وزن اضافه کرده ام (روزگاری آنقدر لاغر بود که از سوراخ کلید هم رد می شد!) ذوق کردم، گفتم: پس وقتی آمدم لپت را ماچ می کنم! گفت: چی؟ گفتم: ماچ ماچ ماچ و گفت: باشد، می گذارم ماچم کنی!!
آه ستاره نازنین من همیشه در آسمان من بدرخش که خدا انگار هنوز من و تو را دوست دارد! دیروز بود که می نالیدم «گشته ام، افسوس که یافت می نشود» و تو امروز به خاطرم آوردی ای عزیزترینم که «آن چه یافت می نشود، آنم آرزوست!!» راستی آخرش ازت پرسیدم دوست داری گاهی وقتی بهت زنگ بزنم؟ و تو با بد جنسی و شیطنت گفتی: «فقط گاهی!! هر روز هر روز نزنی!!!»
دوستت دارم یوزپلنگ دوست داشتنی من، خیلی زیاد...
هنوز از من تو می رویی در این شبهای پژمردن
هنوزم از تو می خونن هزاران خاطره در من
ببار ای آسمون امشب ببار و سر کن آهنگی
Silence must be heard
سنگسار می شویم... مگه چشم خدا خوابه؟
آدمها دیگر برای من تمام شده اند، دیگر جذابیتی برایم ندارند، روزگاری آشنایی با یک انسان جدید آشنایی با یک دنیای جدید بود. کشف لایه های زیرین و پنهان شخصیت و روحیات آنها را دوست داشتم. ولی حالا احساس می کنم انگار دیگر تمام آدمها را می شناسم، همه مثل هم اند. همه به یکسری محرکهای مشابه پاسخهای یکسان می دهند، احساساتشان کاملاَ سطحی است، ناخالص است، کامجویی مطلق است، هیچ گاه از عمق وجودشان چیزی نمی خواهند، از ته دلشان شاد یا غمگین نمی شوند، ریا می کنند، به سادگی دروغ می گویند و از زندگی فقط خواسته های بی اهمیت دارند. نهایت لذتشان می تواند صکص شبانه یا بالا کشیدن حق زیردست یا اصلاْ سودهای کلان میلیاردی باشد، کسی که خود را به اختیار، از لذت هم خوابگی محروم می کند به سخره می گیرند و هرگز سر راه خود، برای برداشتن جوجه گنجشک توی باغچه و برگرداندنش به لانه خم نمی شوند. همینکه از زندگی خود لذت ببرند دنیا را بهشت می دانند و همیشه هم لبخند بر لب دارند. گر چه خوب می دانم که دنیا آدمهای دیگری هم در خود دارد، کسانی که چرخ این روزگار آشفته، تنها به مدد حضور آنان است که هنوز می چرخد و پروردگار به پاس لبخند اینان است که همچنان جهان را ادامه می دهد، ولی افسوس که در دنیای من درخششان چقدر زود گذر و کم سو بوده است
من اگر خدا را باور نداشتم و از وجود روح یقین، بی هیچ شکی تا به حال از دست این دنیا و آدمهایش خود را نجات داده بودم.. اما چه کنم که او دنیای ماورا را به من نشان داده، ولی دیگر نگفته که در این زمین باید چه کنم
Silence must be heard
بر کابوس 18 تیر گویی پایانی نیست...
من همینم که هستم.. هی! دست از سرم بردارید.. بهم نگید باید چیکار کنم با چیکار نکنم.. خودم خیلی بهتر می دونم.. من اصلاْ دارم با خودم حرف می زنم... یعنی هیچ سوراخی تو این دنیا پیدا نمی شه من بخزم توش تا دیگه کسی رو نبینم.. تا کی باید به دیگران جواب پس بدم؟ من حق دارم یک دیوونه زنجیری باشم، زندگی رو به وحشتناک ترین شکل ممکن سخت بگیرم، از همه چیز و همه کس بترسم و آخر سر هم به روز از بالای یه برج بلند بپرم پایین.. به خودم مربوطه.. آره تو دوباره اینارو بخون و بگو: اوه!! نه!! این دختره جدی یه چیزیش می شه!! مازوخیسم داره اساسی! خوبه، چون منم همینو می خوام.. کسی حق نداره فکر کنه من آدم عاقل و باشعوریم..
آسمون لاجوردی، من در اوجی بی پر و بال...
کاشکی آدمها احتیاج نداشتند با هم حرف بزنند، کاش می توانستیم بنشینیم روبروی هم و تکرار ملودی لطیف «دوستت دارم» را به چشمانمان بسپاریم، کاش برق چشم و تپش قلبمان برای اثبات ادعای دلدادگی کافی بود، کاش می دانستیم همه سوء تفاهم ها زیر سر زبان است، کاش سرانگشتانمان را به انتقال آتش عشق عادت داده بودیم، کاش احتیاجی به کلام نداشتیم...
به مادرم زنگ می زنم تا روزش را تبریک بگویم.. یاد بچگیهایم می افتم. روزی که در شیرینی زیاده روی کرده بودم و دلدرد شدیدی گرفتم. نیمه شب بود. پدرم مرا روی دوشش گذاشته بود و با مادرم به دکتر رفتیم. آنشب تنها باری بود که پدرم مرا آنطوری روی دوشهایش می برد. آخر من خیلی زود بزرگ شدم و او هم خیلی زود سنی ازش گذشت. به هر حال دکتر دوا درمانم کرد و برگشتیم. مادرم تمام شب کنارم نشسته بود. سرش را روی شکمم می گذاشت و فوت می کرد و من از قلقلک غش می کردم. آه او حتی از مریض شدنهایم هم خاطرات خوبی برایم می ساخت.
پرسیدم چه خبر؟ گفت «هیچی. مثل همیشه. می رویم، می آییم. اتفاق خاصی نمی افتد. همه چیز مثل گذشته است.» قلبم به درد می آید.. البته که همه چیز مثل همیشه است. مگر انتظاری جز این داشتی؟ البته نمی گوید که یکی از اقوام چند روز پیش از دنیا رفته، خودشان روز به روز بیشتر گذر زمان و بالا رفتن سن را احساس می کنند و اینکه دیگر به جز فرزندانی که هر کدام گوشه ای افتاده اند دلخوشی ای برایشان باقی نمانده..
او دیگر از زندگی ناله نمی کند.. آخر می داند که سرنوشتش خیلی پیشتر از اینها رقم خورده و کاری هم از دست من و او بر نمی آید. آن روزها، هر وقت از تهران بر می گشتم، می دانستم که روز اولم به گریه کردن دونفری با مادرم خواهد گذشت. مرا که در آغوش می گرفت تمام غم و غصه هایش فریاد می شدند. از بچه بازیهای پدرم، دیوانه بازیهای برادرانم، مشکلات زناشویی خواهرم.. مادر من در زندگی جز غصه خوردن کار دیگری نداشته.. مادر من روزی که در آن قلبش از شنیدن خبر هولناکی فرو نریزد را عید می داند و آه که این اعیاد چقدر دیر به دیر به خانه ما سر می زنند..
مادر من دوست داشتنی ترین زن روی زمین است و من دیوانه وار عاشقشم.. حالا او فرسنگها از من دور است و قلب من اینجا دارد از درد به خود می پیچد...
یکی از کتابهایم را که از ایران همراه آورده بودم برداشتم و رفتم به کافه همیشگی، قهوه ای سفارش دادم و شروع کردم به خواندن... و در همان صفحه اول ماتم برد...
تمام روز التماسش کرده ام. حالا آمده. اما حرف نمی زند. ادای کر و لالها را در می آورد. ببین که بیچاره دیگر به چه حال و روزی افتاده. کادویش را می دهم. مجسمه دختر و پسری افریقایی است که همدیگر را در آغوش گرفته اند. خوشش می آید. برای چند ثانیه لبخندی بر لبانش می نشیند و باز به تندی محو می شود. پشت نرده ها، نزدیک مسجد دانشگاه ایستاده ایم. با ایما و اشاره می فهماند که نزدیک وقت نماز است و می خواهد برود. لبخند می زنم. می دانم چقدر با خود کلنجار رفته. تحسینش می کنم. اما به هر حال نمی توانم بغضم را پنهان کنم. می خواهم باز لب به اعتراض بگشایم که دیگر طاقتش طاق می شود. با ناتوانی فریاد می زند: «دیگر چه می خواهی؟ دیگر باید چه کار کنم؟ گفتی دوستم داری، گفتی فقط از من دو ماه فرصت می خواهی، قبول کردم. نمی خواستم عذابی را که خودم پیش تر چشیده بودم* تو بکشی. به خدا من خودم هم می خواهم که با تو باشم.. (نه نباید اینرا می گفت، تصحیح می کند) یعنی می توانم باشم... ولی در این مدت بلاهایی سرم آمده که...» دیگر نمی تواند ادامه دهد.. «منظورت چیست؟ چه بلاهایی؟» «نمی توانم به تو بگویم.» «یعنی من اینقدر ارزش..» «نه! نداری! تو اینقدر ارزش نداری!!» دیگر بغضم می ترکد..
در کنار خیابان وضع بدی داریم. می خندد و می گوید: «اگر کسی ما را در این حالت ببیند آیا فکر می کند من دارم مخ تو را می زنم یا تو؟»... دیگر باید برود. من اما بیچاره تر از آنم که جایگاه خودم را در آن شرایط تشخیص دهم. ولی باور کن تقصیر من نیست. او خودش مرا مجبور می کند، مجبورم می کند التماسش کنم: «فقط سه دقیقه دیگر.. خواهش می کنم» «بگو» «حرفی ندارم، فقط می خواهم نگاهت کنم» به خدا قسم می توانستم تا آخر عمر همانطور خیره به آن چهره اثیری باقی بمانم. صدای اذان می آید، دستپاچه می شود، عصبانیست: «آه لعنتی! تو باعث شدی..» لحظاتی سکوت.. «باشه برو» کمی تعلل.. «هنوز سی ثانیه وقت داری» «می بخشمش به خودت، برو پیشش، «او» تو را بیشتر دوست دارد تا «من»...»
نمی فهمم چگونه اما برمی گردم اتاق و در صفحه اول کتابم می نویسم: لازم نیست مرا دوست داشته باشی، من تو را به اندازه هر دویمان دوست دارم...
*روزگاری بدجوری دیوانه دختری بود. دخترک اما مثل همه دختران دیگر ایرانی نمی توانست ناز نکند.. اما شاید دیگر بیش از تحمل دل نازک پسرک.. روزی در نماز به دست و پای خدا می افتد، قسمش می دهد، می گوید این تنها باریست که چیزی از تو می خواهم، چرا به من نمی دهیش؟ و ندایی می شنود که: «آخر او رقیب من است!»***
**اسم دختر را بگذاریم «دل آرام» آخر حالا حالاها با او کار داریم...
***تو ببین وقتی که «او»، برای نگهداشتن این عزیز دردانه چنین خودخواه می شود، چگونه می توان بر دل پاره پاره من خرده گرفت...
****مرا ببخشید، این پست انگار بیش از حد تو در تو و پیچیده شد! اما نمی دانید که من هنوز دارم چه می کشم... ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده تنم...
لعنتی لعنتی لعنتی بالاخره حلش کردم...
برای مدتها مثل کنه به جانم افتاده بود، کسی را هم نداشتم که کمک بگیرم، یعنی اصلاْ برای کسی اهمیتی نداشت که چه مرگم است، گفتم: ایراد یک مسئله حل شده معروف را پیدا کرده ام، گفت: مگر شما مسئله هم حل می کنید؟! و اضافه کرد: به نظرم بد نیست بروی کمی هوا بخوری..
آخر بس که ما ترسوییم، حالا گیریم مسئله، معروف است یا در چهار تا کتاب حلش نوشته شده، اینکه چیزی را ثابت نمی کند. به هر حال نباید جا زد...
اینبار مطمئنم که اثباتش کرده ام.. برای استاد نازنینم در ایران می فرستمش.. آخ که من روزگاری چقدر عاشق او بودم! وقتی توی کلاس می آمد بالای سرم و حرفی می زد، باید تمام تلاشم را می کردم مگر نفسم از سینه در بیاید!! چند روز پیش از من خواسته بود برایش مقاله ای پیدا کنم و من در چشم به هم زدنی گیر آوردم. چقدر خوشحال شدم که توانسته ام کاری برایش انجام دهم. جزء معدود اساتیدی بود که با تمام وجود می خواهند به شاگردانشان علم بیاموزند.. در کلاسش ساعتها بحث می کردیم، هر ایده ای که می دادیم را موشکافانه بررسی می کرد، گاه مسئله ای را به چندین و چند روش حل می کردیم، کلاسهایش همیشه خیلی بیشتر از زمان معمول طول می کشید ولی ما گذر زمان را با او، هرگز احساس نمی کردیم... آه استاد گرانقدر من، می دانی هنوز هم که یاد آن جلسات حل تمرین و جنگ و دعواهای بر سر راه حل و آن فوران انرژی بچه ها می افتم قلبم تند تر می زند.. تو هم آیا همین قدر از داد و فریادهای ما لذت می بردی؟
«اپتیموس رفت»... بدون هیچ دلیلی یا حتی یک خداحافظی... و حالا، تنها کاری که از دست من بر می آید آنست که بیایم اینجا و بنویسم: «اپتیموس رفت»
حالا احساس می کنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده... احمقانه است، می دانم، ولی خوب...
آه نه! دوست داشتن برای من هنوز پیام آور «اسارت» است انگار... حالا احساس رهایی می کنم!
پس چه زمانی خواهم آموخت که عشق «آزادی» است؟؟!
احساس رکود می کنم، دانسته هایم گرچه در برابر بسیاری از دوستان هم سن و سالم زیاد است اما هنوز خیلیها هستند که به گردشان نمی رسم. میخواهم تعلیمات بودا را بیاموزم. او به رهروانش قول رسیدن به شادی حقیقی را می دهد. به حرفهای تازه ای احتیاج دارم. از تکرار خسته ام...
نه این فضا و نه دوستان اطرافم مرا به هیچ چالشی نمی کشانند، اینجا همه دودستی به زندگی چسبیده اند و به فکر حقوق و مزایایشان اند... من اما هنوز جای خالی چیزی را در زندگیم احساس می کنم. حقیقتش را بگویم، اینکه همیشه در حساب بانکیم پول بسیار بیشتر از نیازم هست در حالیکه روزگاری هزار تومان هزار تومان از دوستانم قرض می گرفتم، دیگر برایم آنقدرها مسئله بزرگی نیست. گر چه منکر آرامشی که ارمغان امنیت مالی است نمی شوم، اما همین قدر برایم کافیست. به بیشتر از این احتیاج ندارم. می دانم که اگر روزی حساب بانکیم صد برابر شود بسیار بیشتر از آنکه خوشحال شوم، خواهم ترسید.
من حالا هیچ چیز برای از دست دادن ندارم. اگر اخراج شوم به دنبال کار دیگری می گردم، اگر خانه ام بسوزد چهار تا تی شرت و دامن از دست داده ام، حتی یک دوچرخه هم ندارم که نگران دزدیده شدنش باشم، هر زمانی که تصمیم بگیرم می توانم به سرزمین ناشناخته ای کوچ کنم، با آدمهای جدیدی آشنا شوم و فلسفه های اسرار آمیزی را بیاموزم، هنوز می توانم بد مست شوم و ساعتها بطور پیوسته شادی و پایکوبی کنم و اهمیتی هم به نگاههای سنگین آدمهای معمولی اطرافم ندهم، هنوز می توانم همه چیزم را از دست بدهم و دوباره از نو بیاغازم...
کاش بتوان تا ابد سبک بال باقی ماند...
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب، منو می بره از توی زندون، مثل شب پره با خودش بیرون
آخرش یه شب ماه میاد بیرون، از سر اون کوه بالای دره روی این میدون، ماه می شه خندون
خدایا! چقدر به دوستی محتاجم که از دنیای دیگری آمده باشد، از جایی غیر از این زمین سرد...
آدمها ترسو اند، همین.. مشکل من با آدمها همین است...
چرا می ترسیم؟ چرا از ساده بودن می ترسیم؟ چرا از دوست داشته شدن می ترسیم؟ چرا از لبخند مهربانی می ترسیم؟ چرا از شنیدن احساسمان می ترسیم؟
سپهر راست می گفت که:
سعی نکن عشقت را بیان کنی
عشقی که هرگز گفتنی نیست
چرا که نسیم
آهسته می وزد و نامرئی
من تمام قلبم را به او گفتم
با لرز و سرما در ترسی وحشتناک
آه، او روانه شد*
گفتم: رفتنت غمگینم می کند، ترسید... منکه چیزی نگفتم، نگفتم که نرو، بمان... فقط گفتم جای خالیت را احساس خواهم کرد... حرف بدی زدم؟ باشد باشد اگر ناراحتت کردم، هر چند نمی فهمم چرا، ولی مرا ببخش...
پی نوشت: یا تو خوب خودت را به آن راه میزنی یا جداْ شوتی... چه خوب سر و ته قضیه را هم میاوری... هی! گفتم دلم برایت تنگ می شود، می فهمی؟! تو جداْ یک ترسو بیشتر نیستی!!
* William Blake
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من
دو سال پیش روز تولدم... در اتاق کسی جز من نبود، روی تخت دراز کشیده بودم، این آهنگ در چار دیواری کوچکمان می پیچید و من آرام اشک می ریختم... این سنت من است که تمام غم یکساله ام را در روز تولدم به یاد می آورم....
سال پیش اما، شب تولدم با سپهر قرار داشتم، sms زد و قرار را یک ساعت عقب انداخت و من بیچاره با خودم فکر کردم حتماً باز دارد فوتبال نگاه می کند که نمی تواند بیاید. یکساعت بعد که دیدمش برایم دو تا کتاب خریده بود، گفت کلی دنبالشان گشتم و برای همین دیر شد. اسم کتابها یادم نمانده اما یکیشان را می گفت بهترین کتابی است که در عمرش خوانده و دیگری هم کتابی بود که از «طی طریق» سخن می گفت. خیلی پیشترها از او خواسته بودم راه و رسم صوفی گری را یادم بدهد و او آنشب برایم کتابی خریده بود مگر پله پله تا ملاقات خدا را بیاموزم (آه آن کتاب هنوز توی قفسه کتابهایم در خوابگاه است، هرگز تمامش نکردم، ای وای... ای وای)
سال پیش همین وقتها بود که روح هایمان تازه داشتند همدیگر را برانداز می کردند، تازه داشتیم طعم شیرین همدیگر را می چشیدیم...
آن روزها آخرین امتحانات لیسانسم را می دادم، پذیرشم را گرفته بودم و نمره های ترم آخرم دیگر هیچ اهمیتی نداشت، برنامه زندگیم به بهترین شکل ممکن داشت پیش می رفت، هنوز هم می توانستم در خیابان با کسی دوست شوم و شب به خانه اش بروم، هنوز جسم برایم هیچ مفهوم خاصی نداشت، چیزی به نام تقدس نمی شناختم، به شکل وحشتناکی افسرده بودم و تنها راه گریزم از آن حصار نامرئی، شبهای عشق بازی بود...
تا آنکه کسی آمد...
کسی که من حالا بدون او نه آغازم نه پایان... آری او آغاز روز بودن من بود...
من در تمام آن سالها هر آنچه را که می توان، تجربه کرده بودم اما با این وجود، هنوز انگار در خانه اول بودم، هنوز گمشده وجودم را نیافته بودم، تا آنکه او را دیدیم، و در آن شرایط به راستی حق داشتم آنطور دیوانه وار چنگش بزنم؛ نکند از دستش بدم...
گر چه می دانستم و می دانست که ماندنی نیستم اما...
بذار با تو بسوزه جسم خستم.. ببینی آتش و خاکستر من
پی نوشت: امروز به معنای واقعی «هیچ» کاری نکردم.. حس خوبی دارم حالا!!* فقط لحظاتی به فرق سر استوارت زل زدم و ناگهان این فکر در ذهنم جرقه زد که چرا قبلاْ بهش زل نمی زدم؟؟ می شود برای مدت طولانی این کار را ادامه داد و خوب این خودش یک جور وقت گذرانی است!
یه جورایی می خواهم به گذشته ام برگردم.. آن حس لخت بی فکری، بی خیال دنیا شدن.. این زندگی لعنتی هر جور که خودش بخواهد پیش می رود، چرا غصه اش را بخوریم؟ ته تهش آنست که اصلاْ اخراجم کنند، خوب مگر چه می شود؟ دنیا که به آخر نمی رسد... آن وقت کوله پشتی ام را بر می دارم، پاکت سیگاری و چند کنسرو و یک بطری ودکا تویش می اندازم، و با همین یک خورده پس انداز بلیط یک طرفه ای می گیرم به مقصد گوشه دیگری از کره خاکی، شهر کوچکی در ایتالیا، یونان، ایرلند... شاید رفتم جزیره... یا اصلاْ لبنان، نه نه می روم استانبول...
*ایرانی هر کجای دنیا باشد ایرانیست!!!
منو ببر به کنج میخونه ای بشونم، با این دل دیوونه چرا عاقل بمونم...
من خوشبختم :) مگر برای خوشبخت بودن چه چیزی نیاز است؟ مگر نمی شود عاشق سینه چاکی! نداشت و خوشبخت بود؟ خیلی پولدار نبود و خوش گذراند؟ ماشین و خانه نداشت و غصه اش را نخورد؟ از فردا مطمئن نبود و اهمیتی هم به آن نداد؟ فقط و فقط خدا را داشت و همین جوری بی خودی خندید؟ شلنگ اندازان وقت گذراند و به لحن غیر دوستانه رئیس محل نگذاشت؟ نمی شود؟ پس چرا دارد می شود؟!!
اوضاعم کم و بیش قاطی پاتی است.. ولی مهم نیست، اگر نتوانم در این شرایط آرامشم را حفظ کنم، اگر نتوانم بر اوضاع مسلط شوم که کارم ساخته است...
اپتیموس دیگر گندش را درآورده، با هر ننه قمری می پرد، دیشب به سرم زده بود که جداً چطور به هر کس و ناکسی پا می دهد آن وقت من بی دست و پا وقتی می بینمش انگار یک مزرعه هویج دیده باشم!، بی تفاوت رد می شوم. خوب آخر هیچی به کله پوکم نمی رسد، انگار تمام عمر با پسر حرف نزده باشم لال مونی می گیرم... اصلاً بی خیال، چیزی که در دنیا زیاد است همین اپتیموس ها و ماکسیموس ها و کلادیوس هاست، این نشد یکی دیگر!
پی نوشت: گند بزنند به تو! لااقل اینقدر جلوی من رژه نرو... اسمم را اصلاْ چرا می بری؟ برو بمیر دیگر!
پی پی نوشت: خدایا غلط کردم! گه خوردم! ناشکری نمی کنم... زل زده ام به دوست نازنینی که آرام آرام دارد بار و بندیلش را می بندد و کابوس آینده مبهمی در سرش چرخ می زند، شرایط بسیار بدی برایش پیش آمده و او مثل همیشه، با ظاهری آرام خود را برای آن مهیا می کند... خدایا!! خدای نازنینم! مرا فراموش کن و مراقب او باش.
به زور جلوی گریه ام را گرفته ام، دستم اما بی اختیار می لرزد... خدایا قول دادی ها!!! گور بابای من، هوای دوست خیلی خیلی مهربان مرا داشته باش، تو را به خدا!!!