«به جهنم».. گندی اساسی زده بودم به پروژه و داشتم با خودم فکر می کردم «به جهنم! پروژه ی من که نبود» (یعنی منکه مدیر پروژه اش نبود. قرار هم نبود که از سودش چیزی به من برسد) و بعد در کمال صداقت به رئیسم اعتراف کردم و حالا می بینم که باز عجله کرده ام و نیازی به این کار نبود. می توانستم یک جوری ماست مالی اش کنم.. پس الان دوباره دارم تلاش می کنم به خودم بگویم «به جهنم، چیزی نشده که! فقط صداقتم را نشان داده ام!!» اما ایندفعه باور کردنش کمی سخت تر است..
راستش پروژه ای که درگیرش هستم در نظر خودم چیز چندان دندان گیری نیست اما در نظر رئیسم یک ایده نو و فوق العاده است که باید برای خودمان نگهش داریم! به من گوشزد کرده بود زیپ دهانم را بکشم! اما خوب من خیلی عادت به راز نگهداری ندارم.. یعنی اصلا در کتم نمی رود.. و در یکی از صدها ایمیل روزانه ام با یکی از سازمانهای رقیب، به ساده لوحانه ترین شکل ممکن، به قضیه اشاره کردم.. هنوز پنجره "message sent" را نبسته ام که موبایلم زنگ می زند.. مردی خوشحال و خندان از پشت تلفن می پرسد: «اِهم.. من متوجه شدم که شما در حال کار روی فلان پروژه اید».. «بله؟».. «یعنی شما می خواهید چنین کاری کنید؟».. «خوب بله!».. «وای! آیا ایده تان در صنعت هم پیاده سازی شده؟».. «هوم؟ نه هنوز، یعنی فعلاً در سطح آکادمیک است».. مردک دیگر دارد رسماً پای تلفن ریسه می رود، کفری می شوم.. «پس منظورتان اینست که هنوز کسی این فعالیت را آغاز نکرده؟».. «نه! نه!».. «یوهو هو، چه جالب، پس یعنی اینکه..» آه خدای من! خیلی دلم می خواهد می توانستم گوشی را محکم بکوبم توی سرش تا خفه شود یا من خلاص شوم چون کم کم دارد حالیم می شود که چه گندی بالا آورده ام... بالاخره تلفن را قطع می کند..