تبليغاتX
... - مثل همیشه...

چمدانم را بستم. می خواستم آخرین شب را با هم خوش باشیم. اما مگر ما را از تکرار هزار باره داستانهای همیشگی گریزی هست؟

آنشب هم مثل هر شب، ندا با چشمان قرمز از پای تلفن برگشت... کارت تلفن را که بر می داشت می گفت «باید» بروم، آخر جیره تحقیر امروزم را نگرفته ام!
مژگان باز هم محمد را دید، بعد از (یادم نمی آید) چندمین بار قهر و تمام کردن...
و الهام درگیر میان ترم هایش است. می گوید بدک نمی شوند اما...

رفتن من شاید بهانه ای شد برای اتاق که بد جوری بغض کرده بود... شب آخرم در صدای هق هق گریه هایمان به افتضاح کشیده شد...


۹ و نیم بلیط داشتم و 7 زدم بیرون. می خواستم پیش از رفتن، دکترم را ببینم و بالاخره بعد از چندین ماه، برای آن زخم دوست داشتنی* کاری بکنم...
دراز کشیدم. شنیده بودم خیلی درد دارد، و عوارض. می ترسیدم. دستگاه را که گذاشت، بی اختیار فریاد زدم. این نخستین بارم بود که از درد داد می کشیدم. اشک در چشمانم جمع شد...

+عجب زخم عمیقی، بیشتر از حد معمول طول خواهد کشید...

تکیه دادم و به سقف خیره شدم... تلاش کردم درد را فراموش کنم... اما از خود می پرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا باید الان اینجا باشم؟ دارم تقاص کدام گناه (اشتباه) را پس می دهم؟

+ به اندازه دو نفر برایت گذاشتم. رابطه که دیگر نداری؟
- نه. از اردیبهشت دختر خوبی شده ام. می خواهم دختر خوبی هم بمانم.
+ باید دیگر به فکر ازدواج باشی..
- من هرگز ازدواج نمی کنم.
+ تو فقط افراط و تفریط می کنی!!


بالاخره رسیدم... پدر و مادرم پشت در شیشه ای منتظر ایستاده بودند. سلام کردم. می خواستم راه بیافتم، دیدم مادرم دست دست می کند. بالاخره خودش جلو آمد و گفت «مرا نمی بوسی؟» و بغلم کرد. لعنتی! همین اول کار، خراب کردم! یادم نبود وقتی بعد از مدتها بر می گردم باید ببوسمش و بغلش کنم.

... و اینجا همه چیز مثل همیشه است، فقط کمی کهنه تر و پیر تر. و من در خانه به این بزرگی گم می شوم! آخر سالهاست به اینکه یک تخت کوچک و محوطه زیر و رویش تمام قلمرو تحت تملکم باشد، عادت کرده ام.

 

 *منظورم تنها یک زخم است، نه پرده بکارت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت توسط دریا |