ساده تر از آنی بود که فکرش را می کردم. اگر گریه های دم آخر مادر و خواهرم نبود، اصلاْ به بلیط توی دستم، چمدانها و آنهمه بار و بندیل دنبالم و به حس قلقلک توی شکمم شک می کردم...
*************************************************************
از وقتی که مدرسه می رفتم تا به حال، کلاس زبان بعد از ظهرها، مثل تکلیفی همیشگی برقرار بوده، اما خداییش برای من که به جز وقت تلف کردن چیزی نداشت. این اواخر که بی خیال همان هم شده بودم، دیگر حتی ساده ترین کلمات را اشتباه می کردم.
(مهماندار با لبخند) پورک، چیکن، اُرداک؟
(من با تفکر) چه جالب! اینها به اُردک می گن اُرداک.. اُرداک پلیز
(مهماندار با نیش تا بناگوش) اُکی، «داک»!!؟
خوب که دور شد، از خنده منفجر شدم*
*************************************************************
رفته بودم تا دستشویی را کشف کنم. وقتی برگشتم، خورشید طلوع کرده بود. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. با دیدن منظره مقابلم، لحظه ای ذهنم قفل کرد... نمی توانستم از آن چشم بردارم و نمی توانستم درکش کنم... صحنه روبرویم آنقدر شگفت انگیز بود، آنقدر دیوانه کننده بود که فقط و فقط می توانستی بی حرکت بنشینی و نگاهش کنی... اولش فکر کردم خلیح فارس است که تا چشم کار می کرد، تا افق ادامه داشت، یخ بسته بود و مثل پتویی از پنبه، سفید سفید، روی زمین پهن شده بود. باور کنید تا وقتی درونش نرفتیم نفهمیدم که روی ابرها بوده ایم...
این منظره به راستی زیباترین صحنه زندگیم بود.
*************************************************************
خلبان از بلندگو اعلام می کند که تا دقایقی دیگر فرود خواهیم آمد. خط ساحلی، کشتیهای پهلو گرفته، قایق ها و آدمهای پر جنب و جوش، از این فاصله به خوبی دیده می شوند...
هنوز هم نمی دانم «چرا» مستحق چنین لطف بزرگی شده ام که اینگونه به یکی از زیباترین بندرهای دنیا پرتاب شوم!! لعنتی! تو که می دانی عشق من دریاست. تو که می دانی صدای موجهایش دیوانه ام می کند. چرا مرا به اینجا فرستادی؟ چرا نگذاشتی همان زندگی مزخرف خودم را داشته باشم؟ از من چه می خواهی؟
ولی به هر حال، راستش را بگویم، این بازی را دوست دارم و مطمئن باش تا آخرش هستم...
*متن اصلی سوال مهماندار:
Pork, Chicken OR Duck?