تبليغاتX
... - سوسن...

از دور دیدمت اما تو ندیدی ام، هم فاصله ام با تو زیاد بود و هم نمی توانستم دخترک همراهم را قال بگذارم... این شد که دوباره و صد باره، نعمت حتی شده «دقایقی با تو بودن» را از دست دادم، هنوز دارم افسوس می خورم...


از طریق بهنام با مهین و سیامک آشنا شدم. گاه گاهی چهارتایی رستوران یا پیکنیکی می رفتیم، بهنام برایم تعریف کرده بود مهین روزگاری خیابانی بوده است و آشناییش با سیامک اصلاْ از همین طریق بوده و اینکه سیامک از روی دلسوزی (احتمالاْ) و برای نجات دادن او از آن شرایط، با وی ازدواج می کند.

سفری پیش آمد و با هم رفتیم. صبح دومین روز رسیدنمان بود، ما دو تا طبقه پایین بودیم و بهنام داشت برایم صبحانه درست می کرد که صدای داد و فریادی از طبقه بالای خانه شنیدیم، کمی ترسیدم. این نخستین بار بود که دعوایی می دیدم. نگران از بهنام پرسیدم چکار کنیم؟ سری تکان داد و گفت کار همیشگیشان است. عصبانی شدم و گفتم به هر حال باید کاری کرد، جواب داد: زن و شوهرند دیگر...

کمی بعد صدا قطع شد. سیامک از پله ها پایین آمد و بی تفاوت سلامی کرد. فقط نگاهش کردم و نتوانستم جوابی بدهم. بیرون رفت و صدای ماشینش را شنیدیم که دور می شد.

نیم ساعت بعد بود که مهین هم آمد. چشمانش هنوز قرمز بود. اول سعی کرد عادی رفتار کند اما ناگهان بغضش ترکید، رو به بهنام و هق هق کنان گفت: «می بینی؟ فکر می کردم در این مسافرت، حالا که دریا هست کمی مراعات می کند. اما نه، حتی از شما هم خجالت نمی کشد.» بهنام نمی دانست چه بگوید، کمی دست دست کرد و دوباره برگشت توی آشپزخانه سراغ اجاق. مهین با نگاه غمگینی رو به من کرد و آرام پرسید: تو که نمی خواهی با بهنام ازدواج کنی؟ سری تکان دادم و گفتم: نه. لبخند تلخی زد و گفت: تو عاقلی...

بعد از آن ماجرا هر بار از بهنام خبرشان را می گرفتم، یا می گفت می خواهند طلاق بگیرند یا اینکه دوباره آشتی کرده اند. بعد از جدا شدنم از بهنام، دیگر آندو را هم کم کم فراموش کرده بودم...

اما دیشب با خواندن رمان شلم شوربای مصطفی مستور، «سوسن» مرا باز یاد مهین انداخت... نمی توانم درک کنم آیا سیامک به راستی مهین را از زندگی اسف بار گذشته اش نجات داده یا تنها جهنم تازه ای برایش به پا کرده است... حقیقتاْ تلخی کدامیک بیشتر است...

در درد و دلهای دو نفره مان، مهین به من قول داده بود که در دیدار بعدی، برایم از ماجرای مرگ پسر خردسالش بگوید، از روح پاکش، سوالهای کودکانه اش از وجود خدا و پاسخهای مهین به او، پاسخهایی که به قول مهین منجر به مرگ کودک شد... آه چقدر دلم می خواست داستانش را بشنوم، حیف که آن دیدار، آخرین ملاقاتمان بود...


باشه باشه، قول میدم تا دو ماه دیگه حتی یک نخ هم نکشم! :) (و همه می دونن که دریاست و قولش!!) می بینی عزیزکم! ساده تر از اونیه که بخوای به خاطرش غصه بخوری... 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت توسط دریا |